گاهی وقتا یادشون میره دخترشون هفت ساله ازشون جدا شده. گاهی وقتا یادم میره منم. گاهی وقتا چشام و میبندم میگم الان اگه خونه بابام بودم چه اتفاقی میفتاد؟ چقدر نازم و میخرید؟ چنبار بوسم میکرد؟ چنبار میومد میپرسید گل ناز بابا چیزی نمیخواد براش بیارم؟ هرچندوقت یبار صبحا که میومد بیدارم کنه شونه هام و ماساژ میداد تا چشام و باز کنم؟ چقد میتونستیم کتابامون و با هم عوض کنیم و بحث سیاسی بکنیم؟ روزی چند بار از دستپختم تعریف میکرد و به به؟ یا اصلا هفته ای چندبار بخاطر دیر بیرون موندنام دعوام میکرد؟ چقدر حرص میخوردم از دستش؟ بابا میدونی هفت سال جبران نمیشه؟ میدونی روزایی که گذروندم برنمیگرده؟ میدونی عاشقتم ولی ازت جدا شدم دیگه؟ بابا دلم تنگ میشه خیلی...اما واقعیت اینه که راهم جدا بود. اما منم نگرانتونم. منم دلم تنگ میشه...منم یه وقتایی دوس دارم یه اتاق تو خونه پدر مادرم میداشتم. منم دلم خانواده ام و میخواد.
برچسب:
نویسنده: مبین جعفری
تاريخ: شنبه
24 دی
1401 ساعت: 13:30